الشهيد الثاني (مترجم: مجد الادباء خراسانى)

50

مسكن الفؤاد (تسلية العباد) (فارسى)

گذشته بود . گفت : دخترت اين موقع را ندارد زيرا كه تو مرگ او را از خدا طلب مىنمودى . مترجم گويد : بعد از ترجمهء اين خواب ، چنان به خواطر فاتر اين بنده گذشت كه وقتى خوابى شنيدم و چون ذكرى از حضرت خامس آل عبا سيد الشهداء - ارواحنا له الفداء - در اين نسخهء مباركه موجب مزيد بركات اين نسخه مىشود ، درين موقع تذييل و نقل مىكند . از شاهزادگان قاجار ، محمد يوسف ميرزا مردى در جرگهء اهل عرفان ، دو - سه سالى مجاور و در آستان مقدس رضوى - سلام الله عليه - و در ميانه حسن معاشرت داير بود . او حكايت نمود كه حاجى كاظم ، كدخداى محله سنگلج تهران در مدت زندگانى خود به خلاعت و بيباكى مىزيست و بعد از فوت او در خوابش ديدند با گردن كج و قد خميده و رنگى پريده در جلو ميزانى ايستاده و سخت حيرت زده در آن مىنگرد و كفهء ميزان در هوا و پله بر زمين است . نزديك شدم و پرسيدم كه اين ترازو چيست و چنين دهشتزده چرايى ؟ ملتفت من نشد و ابدا جوابى باز نداد . در اين اثنا كسى به ميزان نزديك آمد و چنان يافتم كه چيزى در كفه هوائى ميزان گذاشت و گذشت و آن كفهء هوائى به زمين رسيد و كفهء زمين به هوا بر شد و حاجى كاظم قدى راست كرد و گردنى بر افراخت و چهره بر افروخت و با من شكفتگى نمود . گفت : از حال تو و اين ترازو عجب دارم و خوب است مرا آگاه نمائى . گفت : اين ترازو ميزان عدل الهى است و كفهء هوايى براى حسنات و خالى بود و كفهء ديگر را سيئاتم سنگين كرده و به زمين رسانده بود و دست غيب نمايش حسنه‌اى براى من آورد و پله سبك را گرانسنگ كرد و به زمين ميل داد و كفهء سيئات به هوا بر شد . گفتم مگر چه در كفه گذاشت گفت برو و ببين . سر پيش داشتم و درست نگاه كردم ، مختصر كاغذ نازكى به اندازهء نگينى در كفه ديدم و اسم مبارك حسين ، به مركّبى بسيار كم رنگ به نظرم رسيد . گفتم : عجب كاغذى رقيق و رنگى اندك است كه درست محسوس نمىتوان داشت . گفت : من هفته‌اى يك مجلس روضه در خانهء خود داير كرده بودم و براى امور دنيويهء خود ميمون گرفته قصد خلوصى و اعتقاد ثواب آخرتى نداشتم و رنگ خط و حجم كاغذ از اين جهت اندك و رقيق است و اينك بر تمام سيئات من راجح آمده از عذاب رستم [ و ] به ثواب خداى پيوستم « إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ » مرا كه محمد يوسف ميرزا هستم از كمال شوق و اميد